تبليغاتX
عشق مجازی

عشق مجازی

عشق مجازی

 

نوشته شده در دوشنبه نوزدهم بهمن 1388ساعت 9:31 توسط دختر مامانم| |

بر خاك بخواب نازنينم تختي نيست

 آواره شدن حكايت سختي نيست

از پاكي اشكهاي خود فهميدم

لبخند هميشه راز خوشبختي نيست...

نوشته شده در دوشنبه نوزدهم بهمن 1388ساعت 9:21 توسط دختر مامانم| |

 

 

اي دريغا كه همه مزرعه دلها را علف هرزه مي گيرد

                         پوشاله است

                     وهمه مردم شهربانگ برداشتند

                                                             كه چرا سيمان نيست

                         و كسي فكر نكرد

                                                              كه چرا ايمان نيست

                          و زماني شده است

 

كه به غير از انسان هيچ چيز ارزان نيست

 

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم دی 1388ساعت 16:4 توسط دختر مامانم| |

پروردگارابرايم بيامرزگناهاني را كه مانع اجابت دعا مي شود.

پروردگارابرايم بيامرزگناهاني را كه اميد را قطع ميكند.

پروردگارابرايم بيامرزگناهاني را كه پرده عصمت را ميدرند.

 

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم دی 1388ساعت 19:0 توسط دختر مامانم| |

اواز پرنده

مردي تخم عقابي يافت و ان را در اشيانه يك مرغ كرج گذاشت. عقاب به همراه جوجه هاي ديگر از تخم بيرون امد و با انها شروع به رشد نمود.

عقاب در تمام طول زندگي اش همان كار هاي را مي كرد كه جوجه ها مي كردندچون تصور ميكرد كه اونيز جوجه مرغي بيش نيست.اوبراي پيدا كردن كرم وحشره روي زمين را ناخن ميكشيد قدقد مي كرد وصداي مرغان كرج را در مي اورد.بالهاي خود را در هم ميزد و چند قدمي در هوا مي پريد.

سالها بدينسان گذشت وعقاب بسيار پير شد .روزي عقاب بالاي سر خود  در گودي اسمان بي ابر پرنده با شكوهي ديد كه با وقار هر چه تمامتر در ميان جريان پر تلا طم باد بي انكه حتي حركتي به بال هاي طلائيش بدهد در حال پرواز است.اوبابيم و وحشت به ان نگريست و از مرغ كنار دستي اش پرسيد:اون كيه؟همسايه اش پاسخ داد:اون يه عقابه.پادشاه پرندگان.او به اسمان تعلق دارد و ما به زمين.

بدينسان بود كه عقاب جوجه زيست و جوجه مرد.چون فكر ميكرد كه جوجه است.

 

نوشته شده در شنبه نوزدهم دی 1388ساعت 23:14 توسط دختر مامانم| |

سلام چطوری
نوشته شده در شنبه نوزدهم دی 1388ساعت 22:17 توسط دختر مامانم| |

نمیشه چیکارکنم
نوشته شده در شنبه نوزدهم دی 1388ساعت 19:32 توسط دختر مامانم| |

همه را دوست دارم

هم او كه ما را مي بيند ولي انگار كه نمي بيند

هم او را كه تنها به نامي از او دل خوشيم

هم او كه خداحا فظي ما را مي شنود و نمي شنود و بالا  مي رود

هم او را كه سلام ما را شانه مي اندازد بالا

هم او را كه مي گفت با هم باشيم

كه گفت:با تو با هم وبا اوييم       حتي هم او

گر چه مي دانستيم كه حتي او با خود خود هم نيست چه برسد با من من

او را هم از صميم دل دوست دارم

چرا كه خاطره هاي قشنگ و زخمي اين دل                    با او همه به سر شد

همه را دوست مي دارم

حتي انها كه مي دانند و ...

محض رضاي گلي كه عطر و لحن قشنگ مريم دارد

همه را دوست داشته باشيم

نوشته شده در چهارشنبه دوم دی 1388ساعت 15:5 توسط دختر مامانم| |

 
از کدوم روز، از کدوم شب، از کدوم قلـّه رسیدی؟
که با اعجاز ِ حضورت، من ُ از نو آفریدی!
بی تو روشن بودم اما، مثل ِ فانوس توی آفتاب!
سست ُ خالی مثل ِ نقش ِ سایه یی افتاده بر آب!
تو شروعی تازه بودی، روزنی رو به ترانه!
فصل ِ آغاز ِ ظهور ِ واژه های عاشقانه!

من زمین خورده ام! ای عشق! وقتِ جنگ ِ تن به تن نیست!
این شکست ُ می پذیرم، من ِ من شبیه ِ من نیست!
فصل ِ معراج ِ شکوفه! فصل ِ رستاخیز ِ جنگل!
من ُ از خزون رها کن! من ُ تازه کن از اوّل!

از کدوم باغ، از کدوم شهر، از کدوم جاده رسیدی؟
که با گوشه ی نگاهت، من ُ از نو آفریدی!
برای کشف ِ سکوتت، تا کجا باید سفر کرد؟
واسه خوندن از تو باید، چن تا حنجره خبر کرد؟
باید از کدوم پرستو، راه ِ چشم ِ تو ر ُ پرسید؟
با کدوم معجزه می شه تو رُ از خود ِ تو دزدید؟

من زمینْ خورده ام! ای عشق! وقتِ جنگ تن به تن نیست!
این شکست ُ می پذیرم، من ِ من شبیه ِ من نیست!
فصل ِ معراج ِ شکوفه! فصل ِ رستاخیر ِ جنگل!
منُ از خزون رها کن! منُ تازه کن از اول!●
نوشته شده در دوشنبه سی ام آذر 1388ساعت 21:54 توسط دختر مامانم| |

 

نميتوانم  عهد كنم كه تغيير نخواهم كرد

نميتوانم  عهد كنم  كه خلقيات متفاوت  نخواهم داشت

نميتوانم  عهد كنم كه  گاهي احساسات تو را جريحه دار نخواهم كرد

نميتوانم  عهد كنم كه آشفته نخواهم شد

نميتوانم  عهد كنم كه همواره قوي خواهم  بود

نميتوانم  عهد كنم كه تصوري نخواهم كرد

اما....

مي توانم عهد كنم كه  همواره پشتيبان تو خواهم بود

مي توانم عهد كنم كه افكار و احساساتم را با تو سهيم خواهم شد

مي توانم عهد كنم كه تو را آزاد خواهم كرد

مي توانم عهد كنم كه  دركت بكنم

مي توانم عهد كنم كه  تا با تو كاملا صادق خواهم بود

مي توانم عهد كنم كه  با تو خواهم گريست و خواهم خنديد

اما....

بيشتر از همه مي توانم عهد كنم كه دوستت خواهم داشت

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم آذر 1388ساعت 14:53 توسط دختر مامانم| |

Design By : Night Melody